در بناهای بزرگ دنیا مانند دیوار چین و اهرام ثلاثه کتیبه هایی یافت شده که این عبارات در آن حکاکی شده بود:
یرانی می دانی تفاوت نیاكان تو با دیگران در چیست ؟!
در بناهای بزرگ دنیا مانند دیوار چین و اهرام ثلاثه کتیبه هایی یافت شده که این عبارات در آن حکاکی شده بود:
دیدن همیشه خوب است
دیدن همیشه خوب است
شاید پای پوشی که با آن می خواهیم در صراط مستقیم قدم بر داریم
از این هم کهنه تر باشد
شاید آب گوارایی که می نوشیم از این هم کثیف تر باشد
شاید باری که بر دوشمان است از این هم سنگین تر باشد
شاید صفای کودکیمان را اینجا ، جا گذاشته ایم
شاید خانه آخرتمان از این بدتر است
شاید مردم نتوانند از پشت شیشه های غبار گرفته ی ماشین هایشان ،
زیبایی و طراوت نوجوانیمان را ببینند
شاید آنچه در دنیا می جستیم از این هم بی ارزش تر بود
و شاید کودکی و پیریمان را اندوهی چنین فرا گرفته باشد
چشمها را باید شست
دل خوش از آنیم که حج میرویم
غافل از آنیم که کج میرویم
کعبه به دیدار خدا میرویم
او که همینجاست کجا میرویم
حج بخدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست
دین که به تسبیح و سر و ریش نیست
هرکه علی گفت که درویش نیست
شب همه شب گریه و امن یجیب
|
طبق آمار بانک جهانی در سال 2008 درآمد کشور عربستان از توریسم یا به زبان ساده از : زیارت مسلمین خانه کعبه معادل مبلغ 29.865.000.000.-دلار یا قریب سی میلیارد
دلار بوده است. |
نظر باینکه هواپیمائی جمهوری اسلامی قدرت جابجائی این همه زائر را نداشته است شرکت هواپیمائی عربستان قریب به 54 درصد از زائران ایرانی را به خود اختصاص داده است....
طبق گزارش مقامات دیپلماتیک ایران در سال 2008 ماموران کشور عربستان بدترین و توهین آمیز ترین رفتار را با زوار ایرانی داشته اند و ایران از لحاظ توهین ماموران عربستان مقام اول را به خود اختصاص داده است.
علمای عربستان در همان سال فتوی صادر کرده اند که ایرانیان شیعه کافر هستند.
طبق یک گزارش دیپلماتیک دیگر زائران ایرانی ناخواسته ترین و منفورترین خارجی ها در عربستان محسوب می شده اند.
با یک حساب سرانگشتی بوسیله پولی که ایرانیان سالانه به عربستان (دشمن شیعه ایرانی) تقدیم می کنند می توان تعداد 170.000 مسکن روستائی احداث کرد...
اما افسوس که با پول حجاج ایرانی قمارخانه های فرانسه توسط شاهزادگان عربستان که انحصار بیزنس حج را در اختیار دارند آباد میشود.....و تا رسیدن ایرانیان مسلمان به مرحله فکرکردن در بهینه هزینه کردن پول برای نزدیکی به خدا راه بسیار درازی در پیش است.
دو درد مشترك از دو مرد بزرگ تاریخ
درد من حصار بركه نیست
درد من زیستن با ماهیانی است
كه فكر دریا به ذهنشان خطور نكرده است
مرحوم مصدق
درد من تنهائی نیست
بلكه مرگ ملتی است كه گدائی را قناعت
بیعرضگی را صبر و
با تبسمی بر لب این حماقت را حكمت خدا می دانند
گاندی
من مدل نیستم
دوستت دارم
هیچ کس به اندازه ی دکتر شریعتی از دوست داشتن، زیبا نمی گوید...
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برای یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
دکتر شریعتی
دل خوش
شادی و مهر اگر دیگر نیست
تو بزی
شاد بزی
كه در این دیرسرابی است كه نامش دیروز
و بهاری است كه نامش امروز
و تو دل خوش به فردا بنگر
دل تو گرم به فردا باشدحالم بد است
|
حالم بد است حالم بد است ای مردم ، حالم بد است حالم بد است ، از رفتارهایتان حالم بد است ، از طرز رانندگی تان ، از صف های صد شاخه تان ، از هجوم تاتارگونه تان به جعبه خرما یا شیرینی خیرات شده ، از برخورد و نگرش تان نسبت به جنس مخالف ، از داشتن غیرتهای بی مورد راجع به خواهر و مادرتان و بی غیرتی محض راجع به عزیزان دیگران ، از تحلیلهای سیاسی و اقتصادیتان در تاکسی ، از رد و بدل کردن بلوتوث های غیر اخلاقی ، از زیر پا گذاشتن حریم خصوصی دیگران ، از آشغال ریختنتان در خیابان ، از قابلیتتان برای تبدیل صحنه تصادف به محل قتل ، از بی تفاوتی تان نسبت به خون های ریخته شده بر کف خیابان ، از نشستن در خانه هایتان و دنبال کردن اعتراضات از ماهواره ، از عملهای زیبائی ، از یکی نبودن حرف و عملتان ، از تعارف های بی موردتان ، از غیبت کردنهای کثیرتان ، از تغییر نظرهای یک ساعته تان ، از بی تفاوتیتان نسبت به کودکان کار ، از جو حاکم بر ورزشگاه هایتان ، از مرگ بر گفتنها و درود فرستادنهای بی پشتوانه تان ، از عشقهای یک شبه تان ، از انتخاب دوست پسرتان بر مبنای نوع خودرو اش ، از چاپیدن یکدیگرتان ، از قسم ها و دروغهای بی حد و حصرتان ، از بی مطالعه بودنتان ، از تن دادن و دل ندادنتان ، از ذوب شدنتان در فرهنگ غرب و فراموش کردن زبان مادریتان ، از رفتارهایتان در پاتایای تایلند و آنتالیای ترکیه ، از عدم رعایت نظافت شخصی تان ، از فروختن شرفتان به قیمت یک سال محصولات شرکت ساندیس ، از مدرک گرا بودنتان ، از کلاس گذاشتنهای بی موردتان ، از نژاد پرستیتان ، از خواب دو هزار و پانصد ساله تان ، از ادعاهای گزافتان راجع به مشاهیر ایران و ندانستن تاریخ تولدشان ، از مصرف گرا بودنتان ، از قسطی خریدن بنزتان برای فخر فروشی ، از رقصیدنتان در مهمانی با روسری ، از خوردن مشروب بعد از اقامه نماز و.... از کجا بگویم از چه بگویم که حالم بد است ، خیلی هم بد است |
حسین پناهی
|
نامه ای از خلیفه عرب به پادشاه پارس
از: عمربن الخطاب خلیفه المسلمین
به : یزدگرد سوم شاهنشاه پارس
یزدگرد!
من آینده
خوبی برای تو و ملتت نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا قبول کرده و بیعت نمایی..
زمانی سرزمین تو بر نیمی از جهان شناخته شده حکومت میکرد لیکن اکنون چگونه افول
کرده است؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست. من راهی
برای نجات به تو پیشنهاد می کنم... شروع کن به عبادت خدای یگانه ، یک خدای واحد ،
تنها خدایی که خالق همه چیز در جهان است.. ما پیغام او را برای تو و جهان می آوریم
، او که خدای حقیقی است... آتش پرستی را متوقف کن ، به
ملتت فرمان ده آتش پرستی را که کذب می باشد متوقف کنند و به ما بپیوندند برای
پیوستن به حقیقت.
الله
خدای حقیقی را بپرستید ، خالق جهان را. الله را پرستش نمایید و اسلام را بعنوان
راه رستگاری خود قبول کنید... اکنون به راههای شرک و پرستش کذب پایان داده و اسلام
را بعنوان ناجی خود قبول کنید. با اجرای این تو تنها راه بقای خود و صلح برای
پارسیان را پیدا خواهی نمود. اگر تو بدانی چه چیزی برای پارسیان بهتر است ، تو این
راه را انتخاب خواهی کرد. بیعت تنها راه می باشد.
الله
اکبر
محل
امضای عمر
خلیفه
المسلمین
عمربن
الخطاب
پاسخ یزدگرد سوم به عمر بن خطاب
از:
شاهنشاه
، شاه پارس و غیره ، شاه کشورها ، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها ، شاه پارسها و
دیگر نژادها و نیز تازیان ، شاهنشاه پارس ، یزدگرد سوم ساسانی.
به:
عمربن الخطاب ، خلیفه تازی
به نام
اهورا مزدا ، آفریننده جان و خرد. تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را بسوی
خداوندت الله اکبر هدایت کنی ، بدون دانستن این حقیقت که ما که هستیم و ما چه را
پرستش می نماییم!
شگفت
انگیز است که تو در جایگاه خلیفه تازیان تکیه زده ای! با اینکه خردت به مانند یک
ولگرد پست تازی است ، ولگردی در بیابان تازیان ، و مانند یک مرد قبیله ای بادیه
نشین!
مردک!
تو به من
پیشنهاد می کنی که یک ایزد یگانه و یکتا را پرستش نمایم بدون اینکه بدانی هزاران
سال است که پارسها ایزد یکتا را پرستش نموده اند و پنج نوبت در روز او را عبادت می
نمایند! سالهاست که در این سرزمین فرهنگ و هنر ، این راه عادی زندگی بوده است.
زمانیکه
ما سنت میهمان نوازی و کردارهای نیک را در گیتی پایه گذاری نموده و پرچم ' پندار
نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک ' را برافراشتیم ، تو و نیاکانت بیابان گردی می کردید
، سوسمار می خوردید زیرا که چیز دیگری برای تغذیه خود نداشتید و دختران بیگناه خود
را زنده بگور می نمودید!
مردم
تازی هیچگونه ارزشی برای آفریدگان خداوند قایل نیستند! شما فرزندان خدا را گردن می
زنید ، حتی اسیران جنگی را ، به زنان تجاوز می کنید ، دختران خود را زنده بگور می
نمایید ، به کاروانها یورش می برید ، قتل عام می کنید ، زنان مردم را دزدیده و
اموال آنها را به یغما می برید! قلب شما از سنگ ساخته شده ، ما تمام این اعمال
اهریمنی را که شما مرتکب می شوید محکوم می کنیم. چگونه شما می توانید به ما راه
خدایی را تعلیم داده در حالیکه این گونه اعمال را مرتکب می شوید؟
تو به من
می گویی پرستش آتش را متوقف کنم! ما ، پارسها عشق آفریدگار و نیروی او را در روشنی
آفتاب و گرمای آتش مشاهده می نماییم. روشنی و گرمای آفتاب و آتش ما را قادر می
سازد تا نور حقیقت را مشاهده نموده و قلبهایمان را به آفریدگار و به یکدیگر شعله
ور نماییم. به ما کمک می کند تا به یکدیگر مهر بورزیم ، ما را روشن نموده و قادر
می سازد تا شعله مزدا را در قلبهایمان زنده نگهداریم.
خداوندگار
ما اهورا مزداست و عجیب است که شما مردم نیز او را تازه کشف کرده و او را بنام
الله اکبر نامگذاری نمودید. اما ما مثل شما نیستیم ، ما با شما در یک رده نیستیم.
ما به نوع بشر کمک می کینم ، ما عشق را در میان بشریت می گسترانیم ، ما نیکی را در
زمین می گسترانیم ، هزاران سال است که ما در حال گسترش فرهنگ خود بوده اما در
راستای احترام به فرهنگهای دیگر گیتی ، درحالیکه شما بنام الله سرزمین های دیگر را
مورد تاخت و تاز قرار می دهید
شما مردم
را قتل عام می کنید ، قحط وقلا می آورید ، ترس و فقر برای دیگران ، شما به نام
الله اهریمن می آفرینید. چه کسی مسئول این همه بدبختی است؟
آیا این
الله است که به شما فرمان می دهد تا بکشید ، غارت نمایید و تخریب کنید؟ آیا این
شما رهروان الله هستید که بنام او این اعمال را انجام میدهید؟ یا هردو؟
شما از
گرمای بیابان ها و سرزمینهای سوخته بی حاصل و بدون منابع برخاسته ، شما می خواهید
از طریق لشگر کشی و زور شمشیرهایتان به مردم درس عشق به خدا دهید ، شما وحشیان
بیابانی هستید ، در حالیکه می خواهید به مردم شهر نشین مانند ما که هزاران سال است
در شهرها زندگی می کنند درس عشق به خدا بدهید! ما هزاران سال فرهنگ در پشت سر
داریم ، که به راستی یک ابزار نیرومند می باشد! به ما بگویید؟ با تمام لشگر کشی
هایتان ، توحش ، کشتار و قحط و قلا بنام الله اکبر ، شما به این ارتش اسلامی چه
آموخته اید؟ شما چه چیز به مسلمانان آموخته اید که بر آن ابرام می ورزید تا آنرا
به دیگر ملل غیر مسلمان نیز بیاموزید؟ شما چه فرهنگی از این الله خود آموخته اید ،
که حالا می خواهید به زور آنرا به دیگران تعلیم دهید؟
افسوس آه
افسوس... که امروز ارتش های پارسی از ارتش شما شکست خورده اند. اکنون مردم ما می
باید همان خدا را پرستش نماییند ، همان پنج نوبت در روز را ، اما با زور شمشیر و
او را به عربی عبادت نمایند .. پیشنهاد می نمایم تو و دار و
دسته راهزنت بساط خود را جمع کرده و به بیابانهای خود به جایی که در آن زندگی می
کردید برگردید. آنها را به جایی برگردان که در آن عادت به سوختن در گرمای آفتاب را
دارند ، زندگانی قبیله ای ، خوردن سوسمار و نوشیدن شیر شتر ، من اجازه نخواهم داد
که تو دار و دسته راهزنت را در سرزمین های حاصلخیر ، شهرهای متمدن و ملت شکوهمند
ما آزاد گذاری. این 'جانوران قسی القلب ' را ، برای قتل عام مردم ما ، دزدیدن زنان
و فرزندان ما ، تجاوز به زنان ما و فرستادن دخترانمان به مکه بعنوان اسیر ، آزاد
مگذار! به آنها اجازه نده تا بنام الله مرتکب اینگونه اعمال شوند ، به رفتار
جنایتکارانه خود پایان ده.
آریایی
ها بخشنده ، گرم ، میهمان نواز و مردمی نجیب بوده و هرجایی که رفته اند آنها بذر
دوستی خود را گسترانده اند ، عشق و خرد و حقیقت. بنابراین ، آنها نباید تو و مردمت
را برای رفتار جنایتکارانه و راهزنی مجازات نمایند.
من از تو
درخواست می کنم که با الله اکبر خودت در بیابانهایت بمان و به شهرهای متمدن ما
نزدیک مشو زیرا که اعتقادات تو ' خیلی مهیب ' و رفتارت ' بسیار وحشیانه ' می باشد.
محل
امضای یزدگرد سوم
شاهنشاه
یزدگرد سوم ساسانی
ژنرال چشم آبی
سپهبد نادر جهانبانی... ۱۳۵۷ - ۱۳۰۷
یکی از بهترین خلبانان جهان، سپهبد نادر جهانبانی (۱۳۵۷ - ۱۳۰۷) معاون فرمانده نیروی هوایی ارتش و سرپرست تیم آکروجت تاج طلایی ایران بود.
او همچنین مدتی نیز رئیس سازمان تربیت بدنی شد. مادر او از مهاجران روسی و پدرش تیمسار سپهبد امانالله جهانبانی بود. رشید و خوب چهره بود...نشان تاج و ستاره ای روی شانه داشت و بخصوص مهربانی خاصی در چشمانش بود که هر کس بی اختیار در برابرش زبان به تحسین می گشود که وطن چنین افسری بلند بالا دارد.
نخستین بار که ژنرال را در بند دیدم؛ با همه آثار خستگی که بر چهره داشت و با وجود صورت نتراشیده و چشمهای سرخ از بی خوابی، باز هم سر و گردنی از همه بلندتر بود.
بیش از این بسیار بار او را با کوبال و یراق نظامی ، در جعبه تماشا دیده بودیم و تصویرش را نظیر بقیه ژنرال ها در روزنامه ها نگاه کرده بودیم. ولی حالا در بامداد سه شنبه 14 بهمن 1357 تیمسار را چشم بسته و دست در زنجیر به مدرسه رفاه آورده بودند.
در اتاقی که همه روی زمین رها شده بودند، تیمسار هم به دیوار تکیه داده بود و روبرو را نگاه می کرد. تیمسار از همه خونسردتر بین سپهبد برنجیان و امیرافشار نشسته بود.
بالاتر از او سپهبد رحیمی، ناجی و ربیعی به دیوار تکیه داده بودند و با ناباوری به سرنوشت می اندیشیدند.
شاه رفته بود و رژیم فرو شکسته بود و آنها می دانستند که فریاد "خون" همه جا را گرفته است و آتش آنچنان شعله ور است که خشک و تر را می سوزاند ، پس کسی در صدد نجات سر خود نبود که از همان پنجره کوچک اتاق می شد تصویر فردا و فرداها را دید و سرهای بریده که بی جرم و جنایت بالای نیزه و دار است.
جلویش نشستم، به سبب سکوت و خونسردیش کمی دستپاچه شدم، سوال کردم: شما؟!
جهانبانی پاسخ داد: من تا آنجا که می دانم یعنی تا دیروز نادر جهانبانی افسر خلبان نیروی هوایی بوده ام.
من خیلی خجالت کشیدم. با اینهمه دو سه دقیقه تلاش کردم به جهانبانی اطمینان بدهم که هرچه را عنوان کند خواهم نوشت. ژنرال نادر جهانبانی با آرامش گفت:اگر برای مردم چیزی نوشتید احساس خودتان را بنویسید ولی اگر قرار است نوشته های شما را دشمنان این مرز و بوم ببینند بنویسید نادر جهانبانی همه آنچه را که تا کنون انجام داده باعث افتخار خود می داند. این گفته به اغلب افسرانی که آنجا بودند قوت قلب داد و همه به نحوی با گفتن تیمسار درست می گویند و با تکان دادن سر حرفهای او را تصدیق کردند.
بیرون آمدم توی کوچه مستجاب و در میان مردمی که عرق ریزان هرکدام تفنگی در دست داشتند، یکی از ورزشکاران مشهور سرزمینمان را دیدم. خیلی آشفته بود او نیز تفنگی در دست داشت و تا مرا دید به طرفم آمد و در گوشم گفت:
تیمسار هم اینجا بود؟ گفتم: کدام تیمسار؟ اینجا خیلی از تیمسارها را آورده اند. تازه فهمیدم منظورش جهانبانی است .
گفتم :بله و خیلی هم آرام و خونسرد دیدمش، مثل سنگ نه بهتر بگویم مثل عقاب در لحظه ای که دعوت زاغ را برای حیات جاودانه رد کرده است. حرفهایم را نفهمید و گفت: آمده ام اینجا اگر بشود یکطوری با چند تن از بچه های شهباز تیمسار را فرار بدهیم.
گفتم امکان ندارد او حاضر به فرار شود. باید او را ببینی تا حرفم را باور کنی! او رفت تا وسیله فرار را فراهم سازد و من از مردم گریختم تا در خلوتی مشاهداتم را بنویسم. فردا وقتی بار دیگر در مدرسه رفاه دوست ورزشکارم را دیدم که تفنگ در دست در مقابل اتاق زندانیان رژه می رود. با شتاب سراغش رفتیم که رفیق چه کردی؟
خیلی سوگوار و پراندوه نگاهم کرد و گفت: همه چیز را بخوبی فراهم کردم کار تمام بود، از راه دستشویی می خواستم تیمسار را با لباس آخوندی بیرون ببرم بخصوص که ریشش هم در آمده، ولی هرچه کردیم و هر چه التماسش کردیم حاضر نشد.
گفتم: من که به تو گفته بودم، تیمسار حاضر به فرار نمی شود. دوست ورزشکارم با این همه هنوز قانع نشده بود.
پیش خود فکر کردم که آیا جهانبانی می خواست ادای سقراط را درآورد که شب مرگ با آنکه شاگردانش وسیله فرار او را فراهم کردند حاضر به گریختن نشد ، چون می گفت من باید بمیرم تا حقیقت زنده بماند.
وضع او شبیه به "عقاب" خانلری بود در شعر"عقاب" که چون مرگ خویش را در پی زندگی کوتاه نزدیک می دید نزد زاغی رفت که ای زاغ راز طول عمر تو چیست؟ و زاغ او را به مردابی که در آن لجن و مردار انباشته بود برد و گفت اگر تو نیز از غذایی که من می خورم ، بخوری عمر طولانی خواهی داشت.
عقاب که عمری در اوج فلک به سر برده و حیوانات را همه فرمانبر خویش دیده بود، نگاهی به زاغ کرد که ای بیچاره" گند و مردار، ترا ارزانی" که من از همین عمر کوتاهم که در فراز ابر و نور و سپیده بوده راضیم و مبادا روزی که بخواهم با ساعتی زیستن مثل تو در این گندآب یک روز بیشتر زندگی کنم. آنگاه عقاب پر می کشد" سوی بالا می شود و بالاتر می رفت" تا "راست با چرخ فلک همسر می شود"
نوبت که به تیمسار رسید تنها به دادگاه آمد. هنوز بلند بالا و آرام ، فقط ریشش بلندتر شده بود.
خلخالی، ابوالفضل حکیمی، زواره ای، فاضل و طهماسبی اعضای دادگاه بودند و در جلسه دوم ربانی املشی و محمدی گیلانی نیز حاضر بودند.
ادعا نامه ای که علیه او تنظیم شده بود آنقدر پوچ بود که حتی خود اعضای دادگاه نیز از درون بر بی اساسی آن اذعان داشتند. یادم هست که زواره ای در پایان جلسه اول به پاسخ این سوال که تیمسار جهانبانی که مدتهاست سرپرست سازمان تربیت بدنی بوده و در کارها و اعمال فرمانداری نظامی شرکت نداشته پس چرا در ادعانامه او را مسئول خونریزی ها و کشتارهای اخیر دانسته اید گفت:
شما چه کار به ادعا نامه دارید. ممکن است او در ماه های اخیر در جنایات رژیم دست نداشته باشد ولی به ستاره ها و تاج روی نشانش نگاه کنید ، اگر جنایتکار نبود که سپهبد نمی شد!!!
در ادعانامه علیه او آمده بود که وی با خدمت در نیروی هوایی شاه، مستقیما در خدمت آمریکای جهانخوار بوده، به همین دلیل سالها در این کشور به سر می برد.
پدر او عامل روس و خودش عامل سیا و صهیونیسم است. او در طول ماه های انقلاب، فرماندهی عملیات علیه مبارزان مسلمان و خواهان جمهوری اسلامی را برعهده داشته است.
تیمسار بی آنکه سخنی بگوید همه حرفها را می شنید و بر خلاف خیلی دیگر از ژنرالها عصبی نمی شد و از جایش نمی پرید. پس از سه جلسه وقتی که خلخالی از او خواست که از خود دفاع کند.
از جایش برخواست و خیلی شمرده گفت: آنچه را که شما مطرح کردید آنقدر بی اساس است که من لزومی به پاسخ گفتن به آن نمی بینم اما چند دروغ بزرگ گفتید که همراه با اتهام زدن های شما نشان می دهد که حکم شما علیه من قبلا صادر شده و همچنین حکایتگر این حقیقت است که فقط و فقط قصد ویرانی کشور من و ارتش سرزمین مرا دارید.
پدر من جاسوس روس نبود، بلکه افسری ایرانی بود که در روسیه درس خوانده، من هم هرگز عامل کشوری نبودام بلکه در آمریکا به عنوان بهترین و با استعدادترین خلبان ایرانی، بر اوج ابرها پرواز می کردم.
حال شما چگونه به خود اجازه می دهید به من تهمت خیانت بزنید. شما از خود خجالت نمی کشید شما از مردم شرم نمی کنید؟ شما از هزاران جوان ایرانی که من با همه تلاش در راه فراهم کردن وسایل ورزشی و ایجاد امکانات جهت تربیت روح و جسم آنها، در ماه های گذشته کوشیده ام، شرم نمی کنید؟ شما که هستید ؟ آیا کسانی را می شناسید که چون شما بر هر آنچه ملی و ایرانی است تیغ بکشند؟
آقایان من پنجاه ویک سال به خوبی و نیکی زندگی کرده ام و قرارگاهم آسمان ها بود. پاسخی به شما ندارم ولی مطمئن باشید که مردم ایران خیلی زود از خواب فعلی بیدار می شوند آنگاه شما هستید و خشم ملتی که به تار و پود شما آتش می کشد.
جهانبانی همه این حرف ها را با همان خونسردی گفت که در روز 14 بهمن با من حرف زده بود، همین خونسردی باعث شد که تمام اعضای دادگاه از جمله خلخالی در جایشان میخکوب شوند و زبانشان بند بیاید.
لحظاتی بعد ژنرال را بردند، نگاهی به حاضران کرد و با سر خداحافظی تلخی با من و نویسنده ای فرانسوی که از "لیبراسیون" آمده بود نمود.
وقتی سپهبد جهانبانی را برای محاکمه آوردند ، کاغذی بر گردنش انداختند تا جرمش را بنویسند ، اما او جرمی نداشت و کسی نیز نبود که شهادت دهد. پس چون نتوانسته بودند به وی جرمی نسبت دهند بر روی کاغذ سفید نوشتند: سپهبد نادر جهانبانی عامل فساد.
این نوشته بدان جهت بر روی آن کاغذ سفید نقش بست که روح آزاده سپهبد را در هم بشکنند اما روح جهانبانی همانند عقابی در آسمان به ملکوت پیوست.
اجازه بدید که تنها به ۲ نمونه از شاهکارهای این روان شاد اشاره کنم:
در زمان فرمانروایی " حسن البكر " حاكم وقت عراق اختلافات مرزی با دولت ایران به وجود می آید.
طرفین در آماده باش كامل به سر می برند. در اون هنگام جت های جنگنده ایران مرتب در خط مرزی به گشت زنی می پردازند. در یكی از روزهایی كه ژنرال نادر جهانبانی مشغول گشت زنی بود به ناگاه توسط پنج جت جنگنده ارتش عراق محاصره می شود. در این گونه شرایط خلبان چاره ای جز تسلیم ندارد. چون چهار فروند هواپیمای متخاصم از چهار طرف شكاری ایران رو محاصره كرده و یك فروند هم از جلو در حركت است تا راه را نشون دهد .
تیمسار خیلی خونسرد به همراه شكاری های دشمن راهی عراق می شود. با نزدیك شدن به منظقه فرودگاه ، هواپیمای جلویی به زمین می نشیند... چهانبانی دور موتور را كم می كند و بعد از دقایقی چرخ های هواپیما رو هم پائین می آورد...
خلبانان دشمن وقتی وضعیت جت جنگنده ایرانی رو می بینند كه در حال فرود است، هر یك به سمتی رفته تا جت جنگنده ایرانی به زمین بشیند. تیمسار آروم آروم به سمت باند فرود دشمن نزدیك و نزدیك تر می شود. سرعت هر لحظه كم تر می گردد. تا جایی كه از اون بالا شكاری های عراقی می بینند كه هواپیما سر باند و در حال فرود است....
اما به محض این كه چرخ هواپیما سطح باند رو لمس می نماید..... ژنرال چشم آبی با فشار آوردن مجدد بر دسته گاز ، به صورت وارو از زمین كنده می شود و با استفاده از نیروی كمكی پس سوز ، همان طور در حالت پشت هواپیما به سمت زمین و چرخ ها رو به آسمان ، با سرعت سرسام آوری از منطقه دور می شود... هواپیماهای عراقی كه سرعت خود را كم كرده بودند و برای فرود آمده می شدند تا به خود آمده و بر سرعت خود افزودند، هواپیما در خاك ایران بود.
یك روز یك فروند فانتوم نیروی هوایی كه برای گشت زنی رفته بود. وقتی به حوالی آسمان شهر ساوه می رسد دچار نقص فنی گشته و كنترل هواپیما نا ممكن می گردد.. این رو هم بگم كه اكثر خلبانان به خاطر تعلق خاطری كه به پرنده آهنین خویش دارند، علی رغم تآكید قانون مبنی بر پرش به وسیله چتر نجات، آن ها تا آخرین ثانیه ها سعی در كنترل آن دارند.
ما در همین جنگ با عراق خیلی از بهترین خلبان ها را به خاطر این مسئله از دست دادیم. و آن ها موفق به پرش به موقع نشدند .
همون طور كه می دانید اگه ارتفاع یك فروند شكاری خیلی به زمین نزدیك بشه ، عملكرد چتر نجات قطعی نیست. و ممكنه به سمت زمین راكب خود را بكوبد . به هرحال آن روز هم آن افسر خلبان نهایت سعی خود رو کرد و هواپیمای فانتوم خود رو در جاده ساوه به زمین می نشاند...با فرود اضطراری هواپیما در جاده كه با دشواری خاصی هم همراه بود.
اون هم هواپیمای شكاری كه در باند آسفالت طولانی با چتری كه از عقب هواپیما باز می شود به زحمت می نشیند.
چه برسه به جاده پر چاله و چوله اون زمان كه ماشین ها و كامیون ها هم در حال عبور بودند!! كلی مستشار امریكایی به همراه مسئولین نیروی هوایی و متخصصان مربوطه مثل مور و ملخ می ریزند اون جا.
هر كس یك نظری می دهد. آخرین نظر كارشناسی چنین بود كه شكاری فوق با جدا نمودن بال هایش آن را سوار تریلی كرده و جهت تعمیر به مهرآباد ببرند. وقتی موضوع به گوش جهانبانی می رسد. خود به منطقه رفته و از نزدیك آن جا رو بررسی می نماید. و سپس اظهار می دارد هواپیما رو همین جا تعمیر نمائید خودم با آن به سوی تهران پرواز می كنم.
مستشاران امریكایی با دلیل و مدرك ثابت می كنند كه این پرواز امكان پذیر نیست. زیرا با موانعی كه در سر راه است امكان بلند شدن در حد صفر است. حتی پا را فراتر گذاشته و با قاطعیت می گویند تنها یك در صد این امكان وجود دارد و نود و نه درصد شكاری به ساختمان برخورد می نماید.
می دونید كه امریكایی ها خیلی دقیق هستند. و چه بسا بارها اون فاصله هواپیما رو تا ساختمون مورد نظر متر كرده بودند.
جواب جهانبانی به امریكایی ها ، اونا رو واقعآ شوكه می كنه. ژنرال می گوید اگه یك درصد امكان پذیر باشه من با همون یك درصد بلند می شوم. در نهایت بعد از چند روز تلاش متخصصان نیروی هوایی روز موعود فرا می رسه.
تیمسار پشت كابین اف - ۴ نشسته و موتور های آن رو روشن می نماید. نفس تو سینه همگان حبس شده بود. همه یقین داشتند كه شكاری به ساختمان بر خورد خواهد نمود. حتی خوش بینانه ترین متخصصان هم چنین برداشتی داشتند. ژنرال با خونسردی درپوش كابین را می بندد. با اشاره دست او موانع چوبی از زیر چرخ های هواپیما برداشته می شود و در حالی كه لبخند به لب داشت با جلو بردن دسته گاز حداكثر نیرو را به موتور ها وارد می كند.
صدای غرش موتورهای جت جنگنده تا كیلومتر ها شنیده می شود. و در یك آن با آزاد كردن ترمز ها هواپیما در جاده به راه می افتد... با هر تكان هواپیما، آگاهان منتظر وقوع فاجعه ای می شوند و عاقبت هواپیما در نزدیكی ساختمان از زمین كنده می شود... به گفته شاهدان تیمسار میلی متری از روی ساختمان مرگ، پرنده رو به آسمان می برد. و دقایقی بعد به ارابه های فرود، اجازه لمس باند مهر آباد رو می دهد...
این چنین ژنرالی را در ۲۲ اسفند ۱۳۵۷ در زندان قصر با حکم صادق خلخالی تیرباران کردند.
کمالی یکی از تفنگ چی های خلخالی بعدها برایمان گفت: تیمسار جهانبانی اجازه نداده بود چشمش را ببندند چون که می خواست شاهد پرواز گلوله ها باشد...
خانم ها بخوانند
كدومتون میدونه كه
چیه؟؟ چه عاملیه كه باعث میشه در تمام مراحل زندگی زنان، تاثیر نامطلوبی به واسطه
اون گذاشته بشه؟؟ متاسفانه تنها در كشورهای سنتی گرا این عامل شدیداً قدرت داره
..این عامل چیزی نیست جز یك تفكر ساده ولی مسموم! تفكری كه مثل یك پیچك دور زن رو میگیره
و به آرامی وی رو خفه میكنه. اینكه یك زن نمی تواند بتنهایی موفق شود و احتیاج به
یك تكیه گاه دارد!! یك تفكر باطل و كاملاً غلط… شما به هرچی دختر
ایرانیه نگاه كنین. مغز همشون رو چند تا كلمه داره ویران میكنه..شوهر، عشق ، كسی
كه تا ابد كنارت بمونه!! اكثر زنهای ایرانی زندگیشون رو دارن تو این خط خلاصه
میكنن.متاسفانه پایداری هم ندارن! یعنی تا یكم تصمیم میگیرن عوض بشن زِبیخ گند
میزنن تو اوضاع! ایندفعه از اونور بام می افتن پایین و اصلاً این مطالب رو پوچ
میبینن و تمامش رو از ذهنشون پاك میكنن! ایندفعه میشن یه موجود نچسب كه مغزش یخ
بسته ! متاسفانه این تفكر باعث شده كه زنان ایرانی هرچقدر هم كه پیشرفت میكنند باز
هم می خواهند كه كسی آنها را خوشبخت كند! آنها همش تو فكر این هستند كه یك نفر
بیابد و بار این زندگی را برایشان بدوش بكشد! خانمها خودتون مقصرید..شما فكر میكنین
سنگینی جهان برایتان زیاد است! شما تكیه گاه میخواهید ولی حاضر نیستید كه ستون
باشید. متاسفانه باید بگم راندمان عملیتون
افتضاحه! اكثراً زنان ایرانی خودشون رو یه نهال میبینن كه داره یه
طوفان رو تحمل میكنه ، منتظر یه داربسته كه بیاد تا بتونه بهش تكیه بده!! خدا بگم
چیكارتون كنه..بعضی هاتون هم یكم احساس میكنین كه مثل اینكه قضیه مشكل داره ولی
نمی دونین جریان چیه! درنتیجه شوت میكنین زیر داربست و میگین داربست میخوام چیكار؟
..خودم مثل شیر وایمیستم جلوش…آقا باده هم ایكی ثانیه میاد زرتی نهال و
ریشه و هرچی هست و نیست رو عینهو ماست میكنه می اندازه دور!!..خانمهای عزیز..لطف
كنید این طرزفكر دراماتیك مامان بزرگاتون رو بریزین دور و محض رضای خدا یه ذره
محكم باشین.در كتاب پیامبر و دیوانه ، اثر جبران خلیل جبران چند عبارت وجود داره
كه خوندش رو بهمتون توصیه میكنم.شما باید این تفكر رو جایگزین كنین.فقط دو بند از
این عبارتهاش رو براتون میگم..
1-زن و شوهر همچون ستون های یك معبد هستند كه سقف را نگه میدارند ولی
وزنی به دوش هم نمی اندازند
2-از نان خود به هم بدهید اما هركدام برای خود نانی داشته باشید..
بقیه اش رو برید بخونین و توروخدا یكم روش فكر كنید.شما فقط منتظرین
كه یه نفر بیاد و سنگینی شما رو تحمل كنه ولی اصلاً فكر نمیكنین اون در قبال
اینكار از شما امتیاز می خواد. این افكار خاله هاتون رو هم بریزین دور كه اگه
عاشقه باید اینكارو انجام بده ! تو رو خدا بس كنین دیگه .یكم محكم باشین . مطمئن باشین
اگه اینجوری بود به شما وانت می دادند نه شوهر!! شما باید بپذیرین كه دوران اشتراك
تموم شده! وقتی كه مردی خرج زنش رو میده در واقع داره ازش آزادی خرید میكنه! اون
مثلاُ قراره از شما محافظت كنه ولی در واقع شما رو صاحب
میشه! تو كلتون بكنین كه اولین شرط آزادی اینه كه دستتون تو جیب خودتون باشه.چرا روی مرد حساب میشه؟چون اون داره صورت حساب رو می پردازه!قدرت پول داره بحساب قدرت اون نوشته میشه! اصلاً روتون میشه واسه پول تو جیبی و خرج خونه هی پیشش دست دراز كنین؟بعد هم دو هزارتا جواب پس بدین كه با پول قبلی چیكار كردین!! در سراسر دنیا زنها دارن كار میكنن.از تو رستوران گرفته تا توی راكتورهای اتمی، فقط توی این كشورهای سنتی گرای بی در و پیكرو بی صاحب میبینی كه زنها چتربازی هم زندگی میكنن! در نتیجه آزادی نمیتونن داشته باشن.اونهایی هم كه شاغل هستند باز در جهت اتینا شاغل هستند !! خانومها چرا همش معانی رو غلط تفسیر میكنین؟ جمله مالِ من و مالِ تو نداره دیگه مرد! بابا مرد بخدا! الان زندگی تو هزاره جدید حساب كتاب داره…بگیرین چی میگم.از نان خود بیكدیگر بدهید ولی هركدام نان جداگانه داشته باشید. این اولین شرطه آزادیه : روی پای خود بودن. شما دنیای نوین می خواین ولی نمی خواین خودتون رو باهاش وفق بدین؟ مگه میشه همچین چیزی؟ اولین شرط زندگی در دنیای امروز اینه:خودت مسؤل ساخت زندگیت هستی. حالا بیام دوباره نظر خواهی رو باز كنم ببینم یه مشت شاعر نوشتن :آه ..ای دل..دوران عشق سپری شد! عاشقی مرد!…كوفت !! بخدا دارم خودمو كنترل میكنم كه داد نزنم!………پوف…عزیز من عاشقی نمرده! ولی دوران اینكه تو مسؤل زندگیت نباشی تموم شده.هر فرد 2 راه جلوی پاش داره.یا اینكه كسی مسؤل زندگیت باشه و در مقابلش باید آزادیت رو بهش بدی و یا مسؤل زندگیت باشی و هزینه آزادیت رو هم بپردازی..لوس بازی هم در نیارین!فلسفه مفت هم ننویسین چون حد وسط نداره…این مسائل هیچ ربطی هم به عاشقی یك فرد خود مسؤل نداره..میگیرین چی میگم ؟
قصه خاك وبادو یاد
ریشه ها در خا ك
ما بر خا ك
سا قه ها بر باد
اصالت هم در یاد
انتهای آن هم خواب
داغ دیده ترین خاطره ای است
قصه خاك وبادو یاد
فاجعه در بیمارستان امام خمینی بخش جراحی قلب
فاجعه در بیمارستان امام خمینی بخش جراحی قلب
اینجا بیمارستان امام خمینی
تهران.بخش ICU OPEN HEART ، طبقه چهارم.بخش جراحی قلب باز
من دانشجوی ترم 7 کارشناسی
پرستاری دانشگاه تهران هستم
تا روز دوشنبه این هفته در این
بخش کارآموزی داشتیم
بطور بسیار عجیب متوجه شدم که
تمامی بیماران که از اتاق عمل بیرون می آیند دچار سوختگی در ناحیه sacrum (استخوان باسن)
هستند و این زخم سوختگی بسته به حال عمومی بیمار یا بسیار وسیع و عمیق شده یا در
طولانی مدت و به سختی بهبود میابد
اکثر بیماران بدلیل وضعیت
نامناسب جسمانی دچار عوارض بسیار وخیم این سوختگی میشوند.
اغلب بیماران هم دچار سوختگی در
ناحیه پس سر میباشند.در حالت عادی و روال طبیعی جراحی قلب (هر نوع جراحی مربوط به
ساختمان قلب یا عروق کرونر و یا نسج اطراف) نباید چنین سوختگی ای ایجاد شود.با پرس
و جو از پرسنل بخش متوجه شدم این سوختگی احتمالا بدلیل نقص در دستگاه CUATER میباشد که این
دستگاه با یک صفحه ی فلزی که در ناحیه استخوان sacrum (استخوان باسن)
بیمار قرار داده میشود، به بیمار وصل میباشد.
علی رغم اینکه تمام اساتید
جراحی قلب و متخصصین قلب این بخش از این شرایط آگاه هستند ولی باز اقدامی جهت رفع
این مشکل صورت نمیگیرد.پرسنل پرستاری بخش هم به مراجع زیربط گزارش نمیدهند.
گویی جان بیمار در این
بیمارستان هیچ ارزشی ندارد.
لطفا اطلاع رسانی کنید تا
بلکه بتوانیم صدایمان را بگوش مراجع مربوطه برسانیم.
عکس زیر مربوط به ناحیه باسن
بیماری میباشد که من دیروز مسئول پانسمان آن بودم و خودم از آن عکس گرفتم تا عمق
فاجعه مشخص شود.به جرات میتوانم بگویم بیش از 90 درصد و یا بهتر است بگویم 100%
بیماراتی که از اتاق عمل به بخش انتقال مییابند با این مشکل مواجه هستند
توضیحات تکمیلی: در اتاق عمل
برای جوش دادن و اتصال بافت های جراحی شده از وسیله ای الکتریکی بنام CUATER استفاده میشود
که با ایجاد حرارت باعث جوش خوردن بافت های بریده شده و جراحی شده میشود.برای عبور
جریان برق این دستگاه به بدن بیمار لازم است تا با یک صفحه ی فلزی مخصوص (الکترود)
این جریان به بیمار متصل شود.این صفحه ی فلزی در زیر باسن بیمار قرار داده میشود،
اگر نقصی در این دستگاه وجود داشته باشد باعث ایجاد سوختگی های شدید میشود.در عکس
بالا همانطور که مشاهده میکنید باسن بیمار به کلی سوخته است و با برداشتن لایه های
مرده و نابود شده ی پوست باسن (بافت نکروزه) به راحتی چربی باسن قابل مشاهده است و
این حاکی از عمق سوختگی و عمق زیاد تخریب بافتی دارد.حفره ی تیره ی داخل بافت چربی
کانالی ایجاد کرده است که احتمالا تا استخوان لگن ادامه دارد و همین احتمال ایجاد
عفونت های شدید استخوانی را بالا میبرد.


شما بگوئید
دوستی= خیانت
فضا= مسموم
غذا= آلوده
نفس= بر نیامده
افكار= مغشوش
آزادی= مرگ
سكوت= زندگی
پنج حرف مساوی است با ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شما بگوئید
تبلیغات
















